.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.
۩۩ عمر گران می گذرد خواهی ، نخواهی ... سعی در آن کن نرود رو به تباهی ۩۩
عــاقبت روز وداعش سر رسیــد زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، شور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت :
خون دل از دیدگــان من چکیـــد
در نگاهش مهربانـــی بودوبس
عاشقـــی با هم زبانـــی بودو بس
اگــرچه لب بربستــه بود از گفتگو
در درونش ناله بودو هـــای هو
با سکوتش گــریــه را بیچاره کرد
اشک غــم را بی دل و اواره کرد
مانده بود خیـــره در چشمــان او
بی صـــدا بود و ولی حیـــران او
کاش فریادی ز دل بیرون شدی
لیلــــی من از جنون مجنون شدی
گــریه میکردم بدون اشک واه
ناله ها در سینــه اما با نگاه
دست خود اهستـــه او بالا گرفت
از دل مجنون دل لیـــلا گرفت
گوشه چشمش روان شد چشمـــه ای
چشمه را در چشم لیــلا دیده ای...؟
دل ز کف دادم منم گریـــان شدم
همنوا با اشک او نـــالان شدم

تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید.


| Design By : Night Skin |


