مرا فراموش مکن
هنگامی که سپیده صبح آهسته در قصر پر از نشاط خود را بر روی
خورشید میگشاید،مرا به خاطر بیاور.
هنگامی که رب النوع تاریکی از زیر پرده شب که در اثر تابش
انوار صبح نقره ای رنگ شده و متفکرانه میگذرد نرا به خاطر بیاور.
هنگامی که قلب تو از مژده خبرهای مسرت بخش در سینه میطبد
تاریکی سب افکار شیرین گذشته ات را بیادت میاورد :
از انتهای جنگل صدایی به تو میگوید:
مرا فراموش نکن
وقتی که دست تقدیر برای مدت نا معلومی مرا از تو جدا کرد،
غم و غصه دور زمان قلب ناامید را پژمرده و افسرده کرده مرا به خاطر بیاور.
عشق غم انگیز مرا بیا آور به لحظه ای که برای ابد با تو وداع کردم فکر کن.
بدان که دوری و طول زمان عشق و محبت ترا از قلبم خارج نمی کند.
تا موقعی که قلب من در سینه میطبد بتو میگوید:
مرا فراموش نکن
هنگامی که قلب شکسته ام برای همیشه در زیر خاک سرد مدفون
شد ، مرا به خاطر بیاور .
هنگامی که گلی تنها به آهستگی روی قبر من روئید مرا به خاطر بیاور.
دیگر در این دنیا هرگز ترا نخواهم دید.
اما روح جاویدان من چون معشوقه ای مهربان بنزد تو خواهم شتافت.
مرا فراموش نکن













