.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.
۩۩ عمر گران می گذرد خواهی ، نخواهی ... سعی در آن کن نرود رو به تباهی ۩۩
آمدی و روزهای سخت انتظار را برایم با پاک کن صمیمیت پاک کردی......! نمی دانم چه شد که یک باره باران،همچون سیل آب بر سرم خراب شد......! وقتی آمدی و گفتی ..ایست.....دگر کافیست.......دوست داشتم دگر زنده نباشم... یادت می آید چقدر باران را دوست داشتم..... ولی این بار باران فقط برایم از اشک های تنهایی می گفت..... دگر می ترسیدم به زیر باران بروم....... اگر تو دعا را راهی آب کردی تا مرا ببینی...... من تمام دنیا را واسطه کردم تا تو باز گردی.......... من این عشق را به پاکی تمام آسمان ها بی هیچ در خواستی و بی هیچ چشم داشتی.... به زیر پای تو می نهم.....می دانم عشق من برای صمیمیت..مهربانی..قلبت کافی نیست ... ولی همین نا چیز را از من بی چیز بپذیر...... سال هاست که حرف دلتنگی،غربت ،تنهایی،بی کسی.... نقشی از غم های دلم بر روی دیواره های این کلبه طرحی از عشق را برایم نقاشی کرده است... باورم کن.......! باورم کن.......! می دانم سخت است باور عاشقی در این زمانه......... ولی می توان صبوری کرد، عشق را خود دید......... می توان ماند و عشق را تجربه کرد........ هیچ وقت کسی را به خاطر گناه نکرده اش مجازات نمی کنند..... این قانون کدامین سر زمین است ..... که عاشق را به گناه عشق ورزی به دار می آویزند.......... من عهد پیمانم را بر دیواره های قلبم نوشتم ............طوری که دیگر نتوان آن را با هیچ چیز پاک کرد....... تو مرا باور کن .....! تو مرا باور کن........! من برای همیشه مال تو هستم و برای تو هستم .....! این را با تمام وجود برایت معنی خواهم کرد......! ای كه ياد تو همزبان بهترين دقايق حيات من لحظه های هستی من از تو پر شده ست. در تمام روز ، در تمام شب در تمام هفته ، در تمام ماه در فضای خانه ، كوچه ، راه در هوا ، زمين ، درخت ، سبزه ، آب در خطوط در هم كتاب در ديار نيلگون خواب .... تو به فردا و به دیروز میندیش دگر لحظه را قدر بدان من تو را میخواهم که در این لحظه کنارم باشی بامن از فرداها لحظه ای حرف مزن لحظه را قدر بدان قدر این لحظه سبز قدر این صبح دل انگیز بهار قدر این ظلمت شب قدر این ماه پر از وهم و گمان همه را ......من قدر بدان




