.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.
۩۩ عمر گران می گذرد خواهی ، نخواهی ... سعی در آن کن نرود رو به تباهی ۩۩
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . حرف شمع ایمان که با اندوه گفت:« من عشق هستم.توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، 
چهار شمع به آرامی می سوختند.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. 
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.
تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید 
مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید
« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را 
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...


