تبليغاتX
.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.

.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.

۩۩ عمر گران می گذرد خواهی ، نخواهی ... سعی در آن کن نرود رو به تباهی ۩۩

            چهار شمع به آرامی می سوختند.

محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم

و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد.

 برای همین من دیگر رغبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم .  حرف شمع ایمان که

تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید

با اندوه گفت:« من عشق هستم.توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم

مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین

 کسان خود محبت کنندو عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. گفت: « شما که می خواستید

 تا آخرین لحظه روشن بمانید،پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت:

« نگران نباشتا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را

روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،

شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد...

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:32 توسط .:: AMIR HOSSEIN ::.| |