تبليغاتX
.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.


.:: ۩۩ عمر گران میگذرد ... ۩۩ ::.

۩۩ عمر گران می گذرد خواهی ، نخواهی ... سعی در آن کن نرود رو به تباهی ۩۩

هزار سال به سوی تو آمدم,

 

                                       افسوس!

 

                               هنوز دوری!  دور از من,  ای امید محال

 

هنوز دوری,  آه از همیشه دور تری!

 

همیشه اما کسی در من نوید می دهد

 

که می رسم به تو!

 

           شاید هزار سال دیگر

 

صدای قلب تو را,

 

               پشت آن حصار بلند

 

                               همیشه می شنوم

 

همیشه سوی تو می آیم

 

                            همیشه در راهم

 

همیشه با توام, ای جان!

 

                     همیشه با من باش!

 

                                        همیشه...

 

 

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي ميکردند. شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به

 

زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. وقتي

 

جزيره به زير آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت: آيا ميتونم با تو

 

همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با

 

يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه! چون تمام بدنت خيس و کثيف شده

 

و قايق زيباي مرا  کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت: اجازه بده که با تو

 

بيايم. غم با صداي حزن آلود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم! عشق سراغ شادي

 

رفت و او را صدا زد,اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه

 

بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از

 

خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به

 

راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر پيرمرد به گردنش حق دارد. عشق نزد علم رفت و

 

گفت آن پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد زمان. عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به

 

من کمک کرد؟!! علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:

« زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است... »

 

 

 

 

یادته روزهای اول من ناز میکردم و تو هم نازمو میخردی؟ میدونم مثل روزهای اول برات نیستم. واست

 

شدم یه عادت همیشگی... یک تکرار ... تکرار به بودن... بیا جامون رو عوض کنیم. حالا تو ناز کن و من

 

نازتو میخرم. به هر قیمتی که باشه. حتی اگه باشه به قیمت نفسام... من ناز چشمای قشنگتو به صدتا

 

دنیا نمیدم.

 

 

 

 

 

بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب...

 

 بوسه يعني مستي از مشروب عشق...

 

بوسه يعني لذت دل دادگي...             لذت از شب . لذت از ديوانگي...

           

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...

 

 طعم شيريني به رنگ سادگي...

 

 بوسه يعني آغازي براي ما شدن...

                                

 لحظه اي با دلبري تنها شدن...

          

 بوسه سرفصله کتاب عاشقي...

               

 بوسه رمز وارد دلها شدن...      بوسه آتش مي زند بر جسم و جان...

                             

 بوسه يعني عشق من با من بمان...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو را از فرا سوی قله های ستبر

دوست دارم

تو را به حرمت رنگ سبز،

به قداست رنگ آبی،

به پاکی رنگ سفید،

وبه زیبایی رنگ سرخ،

دوست دارم

سوگند می خورم به سخاوت دریا،

به حرمت عشق،

و به یاد لحظه های انتظار،

دوستت دارم

 

 

 

 

پیوسته در یاد منی باران که نم نم می شود

شود  دل در هوای دیدنت دریایی از غم می

از گریه بیزارم هنوز چشمان بی تابم ولی

تنها به یاد چشم تو با اشک همدم می شود

ای آرزوی دلنشین من از تو می پرسم چرا؟

برق نگاهی آشنا این روزها کم می شود

گویا به جای عشق تو درد و غم و دلواپسی

با قصد نابودی من اینجا فراهم می شود

تنها به جرم عاشقی از خود تو دورم می کنی

تصویر خوشبختی من هر لحظه مبهم می شود

یاد دل من نیستی بی رنگ چشمانت ولی

این جاده های سبز هم مثل جهنم می شود

باز آسمان مثل دلم در فکر گریه کردن است

با اشک او چشمان من هم غرق شبنم می شود

 

 

اگر رفتم تو یادم کن...

 

اگر مردم تو خاکم کن...

 

اگر ماندم در این دنیا , به مهر خود تو شادم کن...

 

 

 

باز امشب زیر لب صدایت میکنم

 

اشک میریزم... دو چشمم را نثارت میکنم...

 

وقتی آسمون دلش میگیره گریه میکنه...

 

وقتی دریا دلش میگیره توفان به پا میکنه...

 

وقتی زمین دلش میگیره آتش فشاناش فوران میکنن...

 

وقتی جنگل دلش میگیره زرد میشه...

 

اما وقتی آدم دلش میگیره اشکاش مثله بارون جاری میشه...

 

توی دریای قلبش توفان به پا میشه...

 

وجودش مثله آتش فشان می جوشه...

 

روحش زرد و قامتش قطره قطره آب میشه...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:31 توسط .:: AMIR HOSSEIN ::.| |

قسمت نمی شه انگار دست تو رو بگیرم

برای آخرین بار برای تو بمیرم

گریه نکن که اشکات برای من یه درده

تحمل غم تو منو دیوونه کرده

هیشکی مثه من تو رو دوست نداره

اینو از تو چشام می تونی بخونی

تو بودی جونم و عمرم و کسی که می خواستم

قسم راستمو که می خوای بدونی

واسه ی عشق تو همه چی دادم

به جز غرورم و که اونم رفته به باد

بود و  نبودم و همه وجودم و واسه تو دادم

تو می گی منو نمی خوای

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 15:48 توسط .:: AMIR HOSSEIN ::.| |


Design By : Night Skin

مطالب پيشين